تبليغاتX
بی خیال عشق

نوشته شده توسط سینا در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 14:34 | لینک ثابت |


نوشته شده توسط سینا در یکشنبه چهارم تیر 1385 ساعت 21:27 | لینک ثابت |

بیا

در فضای مه گرفته اطرافم ، کلمات شاعرانه بی معنی می شوند .

سکوت ثانیه ها ، تارهای ساز دلم را پاره می کنند و مهره های شطرنج زندگی ام خیلی ساده مات می شوند.

من هنوز کنار درخت نیمه خشک گیلاس منتظر توام ، تا بیایی و تا رویای رسیدن را برای من توصیف کنی و قطره های خوشبختی ام را دریا کنی.

کلید گم شده دریاهای گم شده دریاهای خوشبختی ، از راه برس و تمام صفحات بی وفایی را پاره کن.

از راه برس که موقع شکوفه دادن گیلاس هاست.

sina1366


دیوانه!

در باغ دیوانه خانه ای ، جوانی رنگ پریده و جذاب و شگفت انگیز را دیدم. بر نیمکتی کنار او نشستم و گفتم : چرا این جایی؟

با تعجب به من نگاه کرد و گفت : چه سوال عجیبی ، اما جوابت را می دهم. پدرم می خواست مثل او باشم. عمویم هم می خواست من مثل خودش باشم.

مادرم می خواست من تصویری از شوهر دریانوردش باشم و از او پیروی کنم. برادرم فکر می کند باید مثل او ورزشکاری ماهر باشم.

استاد فلسفه و استاد موسیقی و استاد منطقم هم می خواستند مثل آنها باشم ، آنان مصمم بودند که من بازتاب چهره خودشان در آینه باشم.

پس به اینجا آمدم ، اینجا را سالم تر می دانم . دست کم می توانم خودم باشم.

سپس ناگهان به طرف من برگشت و گفت : ببینم ، راه تو هم به خاطر تحصیلات و مشاوره ها به اینجا ختم شده؟

پاسخ دادم : نه ، من بازدیدکننده ام.

و او گفت : آه پس تو یکی از آنهایی هستی که در دیوانه خانه آن سوی این دیوار زندگی می کنند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سینا در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 15:0 | لینک ثابت |

کلام بی زبان ( چاره بیاندیشید)

روزهای بی سرانجام و تهی در روزگار من چه مفهومی به بیان خود می خواهد بر من به جا بگذارد.افسوس از این تباهی و سردرگمی و پیچیدگی زمونه و اختلاف و فرهنگ ها ، مشکلات جدیدی نیست ،همه با آن روبرو می شوند ، در ضمن آرزوهای خیالی و ناباوری که در سر دارم چه بسا مرا گمراه می کند ، نمی دانم ، شاید عاشق شدن برای من زود است یا هنوز همان خرد عقلی هستم که می گوید(( آب بابا نان داد))؛ حرف می زنم می گویند برایت زود است ، پس کی ... خودتان در آن زمان که می گویید فرق داشت زودتر عاشق شدین ، چه فرقی دارد ، فقط پیشرفت کردیم ، همین ، عقیده مان که عوض نشده ، ما هنوز همونیم ؛ می گویند برایت زود است زود است ، تنفر از این کلمه ... دیر است دیر است که سر انجامی ندارد ؛ دیوانگی ، خودکشی کدامیک ؟ یا هیچکدام یا فراموشی تا ابد .ما در زمونه ای هستیم که هر قدم بر می داریم با انسان های متفاوت روبرو می شویم ، انواع آنها از دلال تا فشن از عالم تا بی دین ، این یکرنگی کی می خواهد پا به عرصه وجودی انسان راه پیدا کند. انسان ها همانند جوی آبی هستند که گاهی زلالند و گاهی آنقدر کثیف هستند که استشمام بوی آن برای ما ضرر دارد ، کاش می شد این جوی آب همیشه پاک و درخشنده بماند اما دو رنگی بر یکرنگی غلبه کرده ، همه را ،هم تو و هم من ، چاره بیاندیشید.آن چیزی که در ذهن داری ،ای انسان یکرنگ یا دورو کلام خود را در نظرات جای ده تا شاید بتوان این مشکل را نه در این جهان که فایده نداره بلکه در این وبلاگ حقیر حل کرد تا شاید حتی یک نفر هم پند اندرز کند پس منم با کمک شما میتوانم با سوال های دیگر اما جدی تر و بهتر این مشکلات را با هم حل کنیم .شما بینندگان وبلاگ که بعضی هاتون فقط دنبال شعر هایی هستین که به دل شما بنشیند ، حالا یه بارم این متن رو با تفکر بخونید و نظر دهید ، البته میدونم وقتی بخونید به اینجا می رسید .

پس به یاری گرم شما نیازمندم تا فراموش نشوید .

sina1366


       

نه تنها تو از روزگارسختی کشیده ای بلکه من نیز طعم تلخ این روزهایی که با اون دست و پنجه نرم میکنی رو کشیدم و دیدم که چه جوری دلها رو مثل یه تیکه دستمال رویه زمین میندازندو لگد میکنند ولی امیدوارم در این روزهایه دلتنگی بتونی خودتو پیدا کنی و از همیشه موفق تر باشی

لحظه های تلخ تنهایی

روزهایه بی عبور و دلتنگیهای جدایی

نه آنکه از فراق بنالم

درد من از دورنگی روزگار است

روزگاری که با صدق صفا آمد و با نا مردانگی رفت

تقدیم به تمام دو رنگی ها

          


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سینا در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 12:58 | لینک ثابت |

بگذار تا تنها بمانم...

چند وقتیست حس غریبی دارم

گم شدن در جاده ای ناپیدا

تنها شدن در پهنای کویر

پژمرده شدن در میان باد

نمی دانم شاید حسی بالاتر از تمام حس های بشری

حسی بیشتر از مرگ ، زندگی ، کهنگی ، حسی کاملتر از عشق ، کاملتر از رویا

شیرین تر از شیرینی

چند وقتیست که بریده ام

از همه چیز ، از دنیا ، از این خاکیان عشق فشان که در وادی تیرگی عشق را جستجو می کنند

در حالی که نمی دانند خود عشقند

وجود آنها عشق است روحشان که با معبود ازلی پیوندها دارد

بگذار تا تنها بمانم...

تنها آن زمان است که وجودم آرامشی از شوق وصال می گیرد

آن زمان است که پرواز تا منزلگهت دیده ام را سرشاراز اشکی زلال و پاک می کند

و آن هنگام که زهر مرگ را جرعه جرعه در کام وجودم بریزی و بار گناهان صعبم را صبو رانه از دوشم بر گیری

آن هنگام که اشک هایم با جرعه وصال تو تطهیر می شود

تنها آن هنگام است که آرامشی قلبی در وجود تنهای خود خواهم داشت

sina1366

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


چه سخته وقتی میشی دیوونه
زندونی زندون لحظه
آسون نیست وقتی که شب غمگینه
میگه که ماه دلگیره ، اون رفته
چه سخته توی سکوت خندیدن
به یه امید لرزیدن ، مردن
آسون نیست دل توی دریای گمشده هر سایه بردن
دلتنگم واسه قطره های پاک بی گناه گرم بارون
که میریخت رو تن ما
دلتنگم واسه بوی اون گل یاس
که میپیچید تو هوای دلهای عاشق ماsina1366_2


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سینا در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 15:40 | لینک ثابت |

نمیدانم چی باید کرد تو میدانی

تو می دانی بگو با من ... بگو از جان                                                                                      sina1366

بگو از بودن و ماندن در این دلواپسی

سردرگمی

گم گشتگی در خود

چگونه؟

می توان فهمید

چگونه می توان احساس کرد

عطر گل یاس اقاقی را

در این فصل قشنگ عشق

در این فصل قشنگ و بودن و ماندن

تو از عشق گفتی و ماندی

چگونه باورم آید.

تورا با آن همه پاکی

تورا با آن همه یکرنگی و صدق و وفا

تو می دانی چگونه؟

باورم آید

چگونه؟

تو می دانی

ولی ... من می گویم برایت باز هم

مثل همیشه

مثل ایام قدیم

اگر از عشق می شد قصه نوشت

می شد از عشق تو گفت

می شد از عشق تو مرد

می شد از دست همه راحت شد

می شد از عشق تو گم شد

می شد از عشق تو مجنون شد و مرد

تو می دونی نازنین

با تو بودن دل به دریا زدنه

با تو بودن به نهایت ... به صد رسیدنه

تو می دونی ...

با تو بودن ... به عرش خدا رسیدنه

با تو بودن به ما رسیدنه

فارغ از هر غم و غربت

تو می دونی

واسه اینه ... که می گم

می شه از عشق تو گفت

می شه از عشق تو مرد

تو کلام بی صدایی

تو که همراهی همیشه

تو که نازنین ترینی

واسه قلب خسته من ... تو همیشه

بهترینی

تو می دونی

که یک همراز قشنگی من با این قلب شکسته تو می دونی

تو بمونی من می مونم


مرا اندک دوست بدار ولی طولانی

با پول می توان جسم و حتی کمی احترام دیگران را خرید ولی sina1366عشقsina1366 را نمی توان

 

نوشته شده توسط سینا در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 ساعت 18:27 | لینک ثابت |

آيه ي حسرت

ميون اين همه عاشق ما به دنيا اومديم

ميون اين همه معشوق ما زدنيا مي رويم

اما ما عاشق عشقيم مگه نه؟

نميتونيم پشت ديوار بمونيم

ما يه عمره تشنه عشق بوديم مگه نه؟

نبايد آيه ي حسرت بخونيم

دست خستمو بگير

ما بايد اين ديوارو خراب کنيم

يه روزي هر روزي که باشه

دير و زود مي رسيم با هم به اون عشق بزرگ

تناي تشنه مونو

مي زنيم به پاکي زلال رود


شاید شاید روزی برسه من با تو باشمsina1366

نوشته شده توسط سینا در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 ساعت 11:6 | لینک ثابت |

قصه ي وفا

به خاطر آور که آن شب به برم

گفتي که بي تو زدنيا بگذرم

کنون جدايي نشسته بين ما

پيوند ياري شکسته بين ما

گريه مي کنم ، با خیال تو به نيمه شب ها

رفته ای و من بي تو مانده ام ، غمگین و تنها

بي تو خسته ام ، دل شکسته ام ، اسير دردم

از کنار من مي روي ولي ، بگو چه کردم

رفته اي و من آرزوي کس ، به سر ندارم

قصه ي وفا با دلم مگو ، باور ندارم


SiNa1366

ادامه مطلب
نوشته شده توسط سینا در دوشنبه هفتم فروردین 1385 ساعت 20:42 | لینک ثابت |

بهار غربت

نميدانم چرا اينجا دلم تنگه
نميدانم چرا دنيا همه جنگه
نميدانم چرا عطر گل مريم در اينجا نيست
نميدانم چرا در هر نگاهي غم فروزان است
نشان از آشنايي نيست
بهار انگار در غربت نميرويد
بهار انگار در غربت نميرويد
به که گويم که من نوروز را گم کرده ام امسال
به که گويم که من نوروز را گم ميکنم هرسال
نشان از آشنايي نيست
محبت در نگاهي نيست
آغوش همه سرده  دل اينجا پر غم و درده
نميدانم چرا؟

 

نوشته شده توسط سینا در شنبه پنجم فروردین 1385 ساعت 15:29 | لینک ثابت |

تکه چوب
سلام عرض ميکنم که بدونين منم سلام بلدم بگم
سلام به شما و يارم که يه چيزي بگم
آره بازم منم همون ديوونه هميشگي
يه روزه سرد نزديک به عيد نوروز که همه تو خيابونا تو کوچه ها مشغول کار خود بودن
يه ديوونه شل و کور و بي نشونه قدم زنون بي اعتنا به اين و اون از ميون همه گذشت
آدما تو هم ديگه وول مي زدن ، دنبال حوشبختي بودن ، ديوونه تنهاي ما دنبال  تنهايي بودش
ديوونه مي خواست مثه رودخونه جاري بشه ، دريا بشه ، از موندن و مرداب شدن خلاص بشه
اما چطور؟ بايد مي رفت؟؟ نمي دونست! بايد مي موند؟؟؟
نه موندنم مردابه خاصيت گندابه ، برگاي زرد بي ادعا زير پاي آدم پرمدعا...خرد ميشدن...له ميشدن
ديوونه حيروون ميشدش آخه چرا؟ حق اون پا بر جا نبود
تو همين حال و هوا يهو ديدش چشمي سياه از کنارش ساده گذشت
اولش اون ديوونه بيچاره بي کس و کار فکر کرد مثه همه آدماي اطرافش اومده و خب رد بشه
اما اون چشم سياه ، ديوونه رو دنبال خود اين ور و اونور مي کشيد
فهميد که اون آره خودش...خود خودش ، چشم سياه بي رياست ، معشوق ديوونه بي ادعاست
آره...اين همونه که تو بچگي اومد و گفت: کوچولوي قشنگ من خوشبختي ها از آن توست
هموني که با همديگه دويديم و يکي شديم ، هر چي بدي بود تو زمين شکستيم و ساده شديم
درسته که چشم سياه اون خواب و بعد ها شکست ، اما که باز قسنگ من کنار من تنها نشست
تو همين حال و هوا دخترک روياييه ديوونه  بي ادعا نشست ، روي نيمکت پارک ديوونه هم دورتر از اون يه جا نشست
ديوونه دست پاچه بود نمي دونست چي کار کنه ، که چي بگه که چي نگه ،  واسه همين ايستاد و حرفي هم نزد منتظر يارش نشست
ديوونه با ديدن چشم سياه ياد قديم افتاده بود ،  اون موقع که بچه بود ،  خونه اي داشت ،  مادري داشت ،  يه جان خوش باوري داشت
تو همين حال و هوا دختر خوب روياها برگشت و اين ديوونه رو اون گوشه ديد ،  تو نقطه اي به چشم ديوونه رسيد ،  ديوونه يهو خنده اي رو لبش نشست
اما يهو چشم سياه قشنگ ما برگشت و با اخم زياد پشت به ديوونه نشست
پس چرا اينجوري شدش ؟ چه بد شدش ،  ديوونه غمگين شدش  ، يارش باهاش قهر کرده بود  ، ديوونه رو به حال خود ول کرده بود
اما چرا؟ نمي دونست!! آره تو بچگي هم چشم سياه قشنگ ما يه بار باهاش قهر کرده بود
تازه حالا ديوونه فهميده بود  ، خب دختره چند ساله ديوونه رو نديده بود  ، از ديوونه ناراحت بود
آره بايد مي رفت جلو اما که چي بايد مي گفت؟؟؟ بايد مي رفت جلو مي گفت: قشنگ خوب من تورو خدا اين جور نکن  ، بيا با هم آشتي کنيم
مثه قديما با همديگه بازي کنيم
ديوونه يه فکري کرد  ، بايد يه چيزي ببره و بده به يار خوبش و دلخوري هارو آب کنه
اما ديوونه چيزي نداشت که بده و آشتي کنه مثه قديم با يار خود شادي کنه
بازم يه فکر افتاد تو کله  ، اون دست تو يقش کرد و از اون تيکه چوبي سياه بيرون پريد
اين اسم يارشه که تو بچگي روي چوب نوشته بود  ، از اون به بعد به گردن ديوونه افتاده بود
حالا بايد اونو به يارش مي داد و از اون مي خواست آشتي کنه
ديوونه تصميمي گرفت اما تا خواستش بره يهو ديد مردي از اون گوشه رسيده
دختره با ديدنش از جا پريد  ، هر دو تايي از ديدن يکي ديگه خوشحال شدن
عزمشون و جزم کردن و راهي شدن همين طوري اومدن و از کنار ديوونه زود رد شدن
ديوونه همين طوري ايستاده بود و رفتن اون دوتارو نگاه مي کرد
رقيبش رو از راه دور ميديد که با يارش نجوا مي کرد
ديوونه اونجا نشسته بود  ، چيزي نگفت  ، حرفي نزد  ، حالا ديگه شب بود
همگي رفته بودن  ، غير اين ديوونه با يه کلاغ  ، هر دو تا منتظر و چشم به راه  ، کلاغ هم تکه چوبي به منقارش گرفته بود.
انگاري يار اونم تکه چوب و نخواسته بود.
نوشته شده توسط سینا در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 ساعت 16:30 | لینک ثابت |

یه سوال دارم ؟

یه سوال دارم ؟

به نظر تو تحمل چی سخته تحمل چی آسونه؟

تا حالا بهش فکر کردی؟

انسان خیلی چیزارو میتونه تحمل کنه

مثلا دستت بسوزه یا پات بشکنه

یکی از فامیلاتو که خیلی دوستش داشتی بمیره

این چیزارو میشه تحمل کرد

ولی به نظر من یه چیز هست که تحملش خیلی سخته

اینکه یه نفرو دوست داشته باشی بهش دل بسته باشی عاشقش باشی و ازش جدا بشی

تحمل این خیلی سخته من که میگم اصلا نمیشه

ادم خیلی باید قوی باشه که بتونه تحمل کنه

انقدر تحملش سخت و سنگینه که کمر فیلو میشکنه

ادم یا عاشق نشه یا عاشق شد از عشقش جدا نشه

شاید تو نظر دیگه ای داشته باشی

منتظر نظرت هستم

کمکم کن

بگو چیکار کنم

نوشته شده توسط سینا در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 ساعت 14:57 | لینک ثابت |

عشق واقعی

<<اشك معجزه چشم است>>

در كوچه هاي پر پيچ وخم واژه ها به دنبال واژه اي مقدس بودم كه بتوانم چند خطي از آن بنويسم كه به واژه اشك بر خوردم كه بيشتر در ميان مردم به عنوان يك عمل فيزيكي از آن يادمي شود .

گريستن نيز جز ء نعمتهايي است كه خداوند براي زدودن غبار دل به انسانهاارزاني داشت اما با نگاهي عميق مي توان پي برد اشك نيز هم ميتواند از سر خوشي برصفحه بوم چشمهايمان پدیدار شود وهم از سر ناخوشي وبروز فشارهاي روحي پديده ايد . انسانها به دو گروهند گروه اول كساني هستند كه به محض بروز هيجانات روحي ودردهاورنجها مي گريند واشكشان در آن واحد روي گونه هايشان جاري است كه اينگونه افراد زودتر از دامن فشارهاي روحي خلاص شده وآرام می شوند غبار دلشان زدوده مي شود گروهي ديگر گريه هايشان پنهاني است وحتي گاهي در خلوت خويش نمي گريند وگريه خويش را فرو مي خورند كه اينگونه افراد صدمات زيادي از نظر جسمي وروحي به خود وارد مي سازند ودر جايي رود خانه چشمهايشان طغيان كرده وعقده دل بيرون مي ريزند اگر انسان به ارزش اين موهبت پي ببرد به خوبي درخواهد يافت كه در لحظاتي كه بغض فرو نشسته در گلويشان با ريختن چند قطره اشكي سبك وخالي مي شو د اينچنين سر گردان در افكار خويش براي رهایی از بروز دردها ورنجها ي روزگار بدنبال معجزه اي تازه نخواهند بود اشك معجزه چشم است اما تا قلبي نرنجد تا روحي زخم نخورد آسمان چشمي نمي بارد اشك آنقدر در پيشگاه خداوند مقدس مي باشد كه او هنگام گريستن بندگانش دعاهايشان را مستجاب مي كند بغض فرو مانده در گلو را با گريستن آرام كنيم وسعي كنيم رفتاري از ما سر نزند تا قلبي رنجيده وبگريد كه ما در قبا ل اشكالهاي يكديدگر مسوولیم .


<<کاشانه قلبم>>

 وقتی قدم به کاشانه قلبم نهادی

ويرانه اين قلب شکسته را اميدی تازه بخشيدی

وقتی طنين صدايت کاشانه قلبم را پر کرد

روزگار خاکستری و شب های تاريک و خموش زندگی و لحظه های تلخ عمرم را از ياد بردم

وقتی چشمانت را که به وسعت دريا بود و به پاکی و زلالی آب بود به من دوختی و لبهای زيبايت برايم سخن گفت

زندگی ام رنگ تازه ای به خود گرفت و تازه توانستم اميد را به گونه ای شاعرانه معنا کنم

آری ای پرنده کوچک قلبم ، زندگی در کنار تو و در رويای تو بودن برای من زيباست


<<عشق واقعی>>

بهت نمي گم كه دوست دارم ، ولي قسم ميخورم كه دوست دارم

بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت ميدم ، چون همه چيزم تويي

نمي خوام كه خوابت رو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي

اگه يه روز چشمات پر اشك شد دونبال يه شونه هستي تا گريه كني ، صدام كن ، قول ميدم اشك هاتو پاك كنم و منم با تو گريه كنم

اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشتي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم

اگه دنبال خرابي مي گشتي تا نفرت رو در اون دفن كني ، صدام كن ، قلبم تنها خرابه وجود توست

اگه يه روز صدات كردم كه بهت نياز دارم ، نگو كجايي ، فقط يه لحظه چشماتو ببند و بهم فكر كن

 

نوشته شده توسط سینا در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 ساعت 10:12 | لینک ثابت |

عشق من عاشقم باش

تو غربتي که سرده   تمام روز و شبهاش
غريبه از من و ما  
عشق من عاشقم
باش
عشق من عاشقم
باش   که تن به شب نبازم
با غربت من بساز   تا به خودم بسازم
عشق من عاشقم
باش
تو خواب
عاشقارو  
تعبير تازه کردي
کهنه حديث
عشقو
   تقسير تازه کردي
گفتي که از تو گفتن  يعني نفس کشيدن
از خود گذشتن من   يعني به تو رسيدن
قلبمو عادت بده   به
عاشقانه
مردن
از عشق زنده بودن   از عشق
جون سپردن
عشق من عاشقم
باش
وقتي که هق هق
عشق
   ضجه ي احتياجه
سر جنون سلامت   که بهترين علاجه
عشق من عاشقم
باش
اگر چه مهلتي نيست   براي با تو بودن
لگر چه فرصتي نيست
عشق من عاشقم
باش
نذار بيفتم از پا   بمون با من که بي تو
نميرسم به فردا
عشق من عاشقم باشsina1366

نوشته شده توسط سینا در جمعه دوازدهم اسفند 1384 ساعت 11:26 | لینک ثابت |

در آرزوی تو

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

نوشته شده توسط سینا در جمعه بیست و یکم بهمن 1384 ساعت 18:2 | لینک ثابت |

غریبانه

من باید چی کار کنم , تا تو به باور برسی

دردمو به کی بگم , ای که برایم نفسی

نتونستم که بفهمم , واسه چی دلواپسی

تو خیال نکن که جای , تو رو میگیره کسی

تو با یک بهت غریبانه معصوم

تو با یک نگاه عاشق , ولی مظلوم

نمی دونم , این گناه چه کسی بود

که به ناباوری عشق , شدی محکوم

پشت یک ابر سیاه , نمی شه خورشیدو دید

در مهآلوده شب , آخر جاده رسید , آخر جاده رسید

وقتی از ناباوری , قلب تو پژمرده شد

سخت از دریای عشق , حتی یک قطره چشید

نمی دونی معنی دل بستنو , در اوج باور

وقتی که مستی می اسیر در حجاب ساغر

نمیدونی که چه سخت , شبو تا سحر دویدن

به طلوع صبح یک عشق , ولی هرگز نرسیدن

نوشته شده توسط سینا در شنبه هشتم بهمن 1384 ساعت 17:54 | لینک ثابت |

فریب

چه زود کردی منو فراموش چراغ دلمو کردی خاموشsina1366

حرفات همش فریب بود تو عشقمون یه رقیب بود

چه قول و قرارایی داشتیم با هم تو دلامون چه عشقی کاشتیم

تو خلوتای دلم تو همزبون بودی ولی همش دروغ بود تو یار من نبودی

ناله میکردم اما گریه هامو ندیدی لبخند می زدم اما خنده هامو ندیدی

رویاهای دلم رو با دروغات سوزوندی رفتی با اون غریبه کنار من نموندی

شعری که من نوشتم با خون دل نوشتم خوندی و پاره کردی گفتی به من چه زشتم

گریه کردم اما با بودن تو جهنم خنده می کنم اما بی تو چه خرم

نوشته شده توسط سینا در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 19:38 | لینک ثابت |

نامه ای از آسمون
آیینه های دل تو
یکی یکی شکسته شد
پنجره های قلب تو
به روی نور بسته شد

باور تلخ مرگ من
توی سیاهیهای شب
از اون همه خاطره ها
مرثیه ای مونده رو لب

دلت می خواد تو بدونی
اون که دوستش داشتی کجاست
اون بالا تو اسموناست
بهشت زیبای خداست

یک لحظه چشماتو ببند
ببین هنوز دوست دارم
شبا که خوابت نمیره
منم به یادت بیدارم

گریه نکن برای من
رسم زمونه همینه
من هنوزم پیشتم
نگاه تو نمی بینه

آیینه های دل تو
یکی یکی شکسته شد
پنجره های قلب تو
به روی ما بسته شد

فاصله ها عزیز من
پنجره ها را وا بکن
بازم مثل گذشته ها
به اسمون نگاه بکن

دلت می خواد تو بدونی
اون که دوستش داشتی کجاست
اون بالا تو اسموناست
بهشت زیبای خداست

فقط بخاطرت بیار
که زندگی یک فرصته
برای هر مسافری
که تشنه محبته

 

نوشته شده توسط سینا در سه شنبه بیستم دی 1384 ساعت 17:57 | لینک ثابت |


من به زودی میام

زود زود

منتظرم باشین

به اسرار دوستام

نوشته شده توسط سینا در یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 20:45 | لینک ثابت |


برای آخرین بار نظراتون رو بگین

 

نوشته شده توسط سینا در شنبه دهم دی 1384 ساعت 19:39 | لینک ثابت |

خداحافظ عشق
سلام به همگی از اون دیوونه خونه تا عشق خودم

ما دیگه رفتیم

برام دعا کنین موفق باشم

من دیگه رفتم میدونم بعضی ها خیلی خوشحال میشن

ولی بی خیال عشق

دیگه این وبلاگ آپلود نمیشه

خدا نگهدار همه شما و عاشقا

 

نوشته شده توسط سینا در شنبه دهم دی 1384 ساعت 14:11 | لینک ثابت |

دوستت دارم همیشه

زيبا من چی بگم عاشقي باورت بشه ؟
 تو كه خيلي بهتر از ما اين چيزا سرت مي شه
 چشماي ناز تو كه وا ميشه ، آفتاب مي زنه
 تازه وقتي تو بگي صورتشو آب مي زنه
 من بگم دوست دارم با چه رقم يا عددي
 تو كه بينهايتو قشنگ تر از من بلدي
 مژه هات شعر بلند ناتمومه به خدا
 عاشق كسي شدن جز تو حرومه به خدا
 با غمت هزار تا خنجر تو دلم فرو مي ره
 ماه اگه برق چشاتو ببينه از رو مي ره
 زيبا چشم تو اگه با رؤياهام قهر كنه
 آسمون دلش مي خواد شهر و پر از ابر كنه
 چه قدر اسمتو نوشتم روي هر صخره و سنگ
 چه قدر كشته منو اون دو تا چشماي قشنگ
گفتي فاصلس ميون من و رؤياهام با تو
 باشه اما نمي دم هرگز به هيچكسي جاتو
زيبا وقتي كه خونت پيش مديترانه بود
 دل من واسه سفر منتظر بهانه بود
 زيبا اسمت كه مياد بدجوري ديوونه مي شم
ولي گفتي قصه شو كه نميشه بياي پيشم
 زيبا تو فرشته اي ، اهل يه جايي تو بهشت
 نمي شه هم عاشق تو بود و هم واست نوشت
 از حسوديم نميشه بسپرمت دست خدا
 جام چه قدر مشخصه ، تو نقشه ي ديوونه ها
 زيبا آتيش مي زنه دل منو اخماي تو
 نكنه اضافه شن با عشق من زخماي تو
 زيبا ناز كن كه چشات ، ناز خريدني داره
 اون چشات گلي ستاره هاي چيدني داره
 مال هيچ كسي نشو چون اينجاها فرشته نيس
 عشقا و عاشقيا تلخه مث گذشته نيس
 گفتي فاصله س ميون فكرمو ، حقيقت
 كاشكه داشتم يه ذره فقط يه كم لياقت
تشنه بودم واسه ي شنيدن يه دنيا حرف
تو يه كم گفتي و بعدش دوباره سكوت و برف
 جاي برفا روي كاغذ مي شه نقطه چين گذاشت
 حرف تو بشه بايد اين قلمو زمين گذاشت
 عمريه موندم توي مصراع اول چشات
 فقط اين فعلو بلد شدم كه مي ميرم برات
اگه بين همه تو دنياي ما جنگ بشه
 عشق من محاله به چشم تو كمرنگ بشه
 اگه باورت نشد بذار زمان نشون مي ده
 جواب سوالاي سختو هميشه اون مي ده
 تو دوسم نداشته باش ، بازم قشنگه عالمت
 كسي كه مي دونه اما مي نويسه منم
 زيبا كاري اگه كردم و تو رنجيدي ببخش
 دنيا بايد بدونن فرشته اي ، پس بدرخش

تقدیم به تو

sina1366

نوشته شده توسط سینا در جمعه نهم دی 1384 ساعت 9:18 | لینک ثابت |

دوستم نداري

زيادي خوبي كردم
رفتي نموندي با ما

آخر خط رسيده
دوسم نداري حالا

با رقيبم نشستي
گفتي همين كه هستي
رفتي و بي تفاوت
دل منو شكستي

يه روزي بر ميگردي
وقتي كه خيلي ديره
خيال ميكردي قلبم
بدون تو ميميره

خيال ميكردي هيچوقت
دست تو رونميشه
بازي ديگه تمومه
برو واسه هميشه

دلم گرفته از تو
از عاشقي حرف نزن
آخر قصه ما
نه تو ميموني نه منsina1366

نوشته شده توسط سینا در سه شنبه ششم دی 1384 ساعت 18:2 | لینک ثابت |

پیله های پرواز ( علی لهراسبی)
اونی که مدعی بود عاشقته

تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت

بی خبر رفتو تو این بی راهه ها
sina1366
ردپاشم واسه چشمات جا نذاشت

آه ......... دل رو سوزوندی

آه .......... چرا نموندی

........

من و هر ثانیه و جنون تو

واسه من همین خیالت هم بسه

بذار جاده ها اشتباه برن

ما که دستمون به هم نمیرسه

با حریر پیله های کاغذی

واسه من جادرو ابریشم نکن

من به پروانه شدن نمیرسم

حرمت فاصله مونو کم نکن

آه ......... دل رو سوزوندی

آه .......... چرا نموندی
نوشته شده توسط سینا در یکشنبه چهارم دی 1384 ساعت 22:36 | لینک ثابت |

ترانه عشق

از همه گر رها شوم ، از تو جدا نميشوم
تا تو زمين سجده‌اي ، سر به هوا نميشوم
من تو بگو فدا كنم ، تن تو بگو فدا كنم
گر همه را رها كنم ، تارك ما نميشوم
گر نزني سپيده‌دم ، فلق‌نواز شب‌شكن
پنجه به تار شعر من ، عشق‌نوا نميشوم
مهرتبار من تويي ، سبزقرار من تويي
دار و ندار من تويي ، اهل سخا نميشوم
زمزمه كن بخوان مرا ، مقصد من به انتها
گرنكني مرا فنا ، بر تو فنا نميشوم
خيز و به دار خوان مرا ، در شب شاعرانه‌اي
خانه‌خراب كن مرا ، اي خود آشيانه‌اي
جذبه عطر بارشي ، جاري سبز رويشي
بر عطشم روانه شو ، گرچه به من روانه‌اي
در فلق صداقتت گرچه افول ميكنم
قصه فنا نميكنم منجي جاودانه‌اي
من كه هماره سجده را رو به ستاره كرده‌ام
بوسه به خاك ميزنم تا تو بر آستانه‌اي
ضجه جغد كينه از سيطره شبانه‌ها
باز بخوان سپيده را ، اي كه فلق‌ترانه‌اي
شاعر كوچك تهي پيش بلند شوكتت
خط زده هرچه آنه را تا تو كنار خانه‌اي ، تا تو بر آستانه‌اي
تاب تبت نميكنم هرچه گريز ميزنم
عارف بيكرانه‌ام ، باز تو در ميانه‌اي
من زده ام ز دغدغه ، تن به تلاطم غزل
زورق آبي سكون ، كي بردم كرانه‌اي
خيز و به دار خوان مرا

نوشته شده توسط سینا در شنبه سوم دی 1384 ساعت 14:39 | لینک ثابت |

فصل زمستان
شروع فصل سرد عشق

شروع فصل زمستان

نوشته شده توسط سینا در جمعه دوم دی 1384 ساعت 11:15 | لینک ثابت |

زمستانی

زمستان

چه شیرین است چه خوش درخاطرت مانده است زمستانی که برفش حرم آتش را تداعی میکرد
زمستانی که تفسیرنگام و شعروحدت بود
زمستانی که تنها واژه لبهایمان پیوند و جوشش بود

زمستانی که آغازی برای شعر گفتن بود
چه شهدا گین زمستانی ....

من آنجا درکنار کاج برف آلود

که قندیل یخی آویزه مژگان سبزش بود

نگاهت را که موجی از صداقت بود
چنان کاوشگری کاوشگرانه گرم کاویدم

من آنجا با گل بهمن شبادین گیسویت
را با سپیدی آشتی دادم
من آنجا جامه عشق را پوشیدم
من آنجا با تو خندیدم با تو گریستم

من آنجا آه ای افسوس ....
چه خوش یادآوری ای دوست

چه خوش این قصه میگویی
بهاران دشمن برف زمستانیست

بهاران دشمن برف زمستانیست

چه شیرین است ....

sina1366
نوشته شده توسط سینا در جمعه دوم دی 1384 ساعت 11:7 | لینک ثابت |

خواب عشق

اونو يک عمره تو خوابم مي بينم
داره از ترانه ها تنها مياد
تا قدم روي نگاهم بذاره
اگر امروز نرسه فردا مياد
تو همون تازه ترين خاطره اي
که توي قصه به خاطر ندارن

اگه حتي واسه خاطر تو
بيرون از قصه من پا بذارن
اي هنوز خاطره نيومده
منو توي گم شدن رها نکن
دلو از دلهره هاي عاشقي
منو از دلخوشيهام جدا نکن
اگه پرواز کلاغو ميشنوين
اونو از آخر قصه م بيارين
که خبر از اومدن داره واسم
از کسي که هيچ به خاطر ندارين
تو خاطر ندارين

خودشه.......
تعبير اين خواب بلند

بايد از ترانه اي تازه بياد
تا نگاهش تو نگاهم بمونه
مي خواد از حرفي که يک رازه بياد
بايد از حرفي که يک خوابه بياد

اونو يک عمره تو خوابم مي بينم
تو نگاهش خودمو ياد مي گيرم
ياد اون قصه ميفتم که نگفت
ياد اين لحظه که دارم مي ميرم

نوشته شده توسط سینا در چهارشنبه سی ام آذر 1384 ساعت 23:26 | لینک ثابت |

حرمت عشق


دلم گرفته، تنم شکسته
ظهور ِ گريه در من نشسته
بسته گلومو بغض ِ عظيمي
مونده تو قلبم زخمي قديمي

جاري شده تو رگهاي قلبم
حرم ِ غم ِ عشق مثل ِ تب ِ سرد
تموم ِ درها قفلي بزرگه
خشکيده دستم بر کوبه ي شب

اسير ِ عشقم با اين تن ِ سرد
سر در گريبون در تيره ي درد
در فصل ِ گلريز تنها گل ِ عشق
پژمرده و خشک، دلخسته و زرد

به حرمت ِ عشق خود را شکستم
اما به خاک ِ غربت نشستم
به انتظار ِ رسيدن ِ تو
خود را به خاک ِ هر جاده بستم

تقدیم به تنهاترین عشقم

پرستوی عشقمsina1366.blogfa.com

نوشته شده توسط سینا در چهارشنبه سی ام آذر 1384 ساعت 10:41 | لینک ثابت |

تاج طلا
امشب طنین گرم روشنایی, پر نور داره با یاد تو میسوزه
دستی که منو تا اینجا کشونده, دست خاطرات خوب دیروزه
تنهای تنها من اگه بمونم, اگه از غصه و غم پر بشه جونم
اون لحظه ای که تو رو میبینم, پادشاه عشقم, رو ابرا میشینم
با تو اشک پاک عاشقای دنیام, با خداترین مرد زمینم
اگه که از پیشم بری دنیا رو با تاج طلاش من نمیخوامشsina1366

نوشته شده توسط سینا در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 ساعت 14:18 | لینک ثابت |

من و تو

من میدونم قصه ما
تموم میشه تو این شبا
من میدونم اشکای ما
میچکه روی گونه ها
من میدونم که نامه هات
دیگه تکرار نمیشن
پرسه زدن تو کوچه ها
قصه ی دیدار نمیشن
من و تو در حسرت دیدار هم
سوختیم و ساختیم
من و تو در وصف هم
با خاطرات قافیه باختیم
میدونستم که میری
منو تنها میزاری

قصه ی عشق و تو قلبم
یه روزی جا میزاری

میدونستم که همه
حرفای تو توخالی بود
قصه ی عشق من و تو
یه قصه ی پوشالی بود
حالا رفتی دلم و شکستی
توی قلبم گل کینه رو کاشتی

نوشته شده توسط سینا در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384 ساعت 15:48 | لینک ثابت |