
در فضای مه گرفته اطرافم ، کلمات شاعرانه بی معنی می شوند .
سکوت ثانیه ها ، تارهای ساز دلم را پاره می کنند و مهره های شطرنج زندگی ام خیلی ساده مات می شوند.
من هنوز کنار درخت نیمه خشک گیلاس منتظر توام ، تا بیایی و تا رویای رسیدن را برای من توصیف کنی و قطره های خوشبختی ام را دریا کنی.
کلید گم شده دریاهای گم شده دریاهای خوشبختی ، از راه برس و تمام صفحات بی وفایی را پاره کن.
از راه برس که موقع شکوفه دادن گیلاس هاست.

دیوانه!
در باغ دیوانه خانه ای ، جوانی رنگ پریده و جذاب و شگفت انگیز را دیدم. بر نیمکتی کنار او نشستم و گفتم : چرا این جایی؟
با تعجب به من نگاه کرد و گفت : چه سوال عجیبی ، اما جوابت را می دهم. پدرم می خواست مثل او باشم. عمویم هم می خواست من مثل خودش باشم.
مادرم می خواست من تصویری از شوهر دریانوردش باشم و از او پیروی کنم. برادرم فکر می کند باید مثل او ورزشکاری ماهر باشم.
استاد فلسفه و استاد موسیقی و استاد منطقم هم می خواستند مثل آنها باشم ، آنان مصمم بودند که من بازتاب چهره خودشان در آینه باشم.
پس به اینجا آمدم ، اینجا را سالم تر می دانم . دست کم می توانم خودم باشم.
سپس ناگهان به طرف من برگشت و گفت : ببینم ، راه تو هم به خاطر تحصیلات و مشاوره ها به اینجا ختم شده؟
پاسخ دادم : نه ، من بازدیدکننده ام.
و او گفت : آه پس تو یکی از آنهایی هستی که در دیوانه خانه آن سوی این دیوار زندگی می کنند.
روزهای بی سرانجام و تهی در روزگار من چه مفهومی به بیان خود می خواهد بر من به جا بگذارد.افسوس از این تباهی و سردرگمی و پیچیدگی زمونه و اختلاف و فرهنگ ها ، مشکلات جدیدی نیست ،همه با آن روبرو می شوند ، در ضمن آرزوهای خیالی و ناباوری که در سر دارم چه بسا مرا گمراه می کند ، نمی دانم ، شاید
عاشق شدن برای من زود است یا هنوز همان خرد عقلی هستم که می گوید(( آب بابا نان داد))؛ حرف می زنم می گویند برایت زود است ، پس کی ... خودتان در آن زمان که می گویید فرق داشت زودتر عاشق شدین ، چه فرقی دارد ، فقط پیشرفت کردیم ، همین ، عقیده مان که عوض نشده ، ما هنوز همونیم ؛ می گویند برایت زود است زود است ، تنفر از این کلمه ... دیر است دیر است که سر انجامی ندارد ؛ دیوانگی ، خودکشی کدامیک ؟ یا هیچکدام یا فراموشی تا ابد .ما در زمونه ای هستیم که هر قدم بر می داریم با انسان های متفاوت روبرو می شویم ، انواع آنها از دلال تا فشن از عالم تا بی دین ، این یکرنگی کی می خواهد پا به عرصه وجودی انسان راه پیدا کند. انسان ها همانند جوی آبی هستند که گاهی زلالند و گاهی آنقدر کثیف هستند که استشمام بوی آن برای ما ضرر دارد ، کاش می شد این جوی آب همیشه پاک و درخشنده بماند اما دو رنگی بر یکرنگی غلبه کرده ، همه را ،هم تو و هم من ، چاره بیاندیشید.آن چیزی که در ذهن داری ،ای انسان یکرنگ یا دورو کلام خود را در نظرات جای ده تا شاید بتوان این مشکل را نه در این جهان که فایده نداره بلکه در این وبلاگ حقیر حل کرد تا شاید حتی یک نفر هم پند اندرز کند پس منم با کمک شما میتوانم با سوال های دیگر اما جدی تر و بهتر این مشکلات را با هم حل کنیم .شما بینندگان وبلاگ که بعضی هاتون فقط دنبال شعر هایی هستین که به دل شما بنشیند ، حالا یه بارم این متن رو با تفکر بخونید و نظر دهید ، البته میدونم وقتی بخونید به اینجا می رسید .پس به یاری گرم شما نیازمندم تا فراموش نشوید .![]()
نه تنها تو از روزگارسختی کشیده ای بلکه من نیز طعم تلخ این روزهایی که با اون دست و پنجه نرم میکنی رو کشیدم و دیدم که چه جوری دلها رو مثل یه تیکه دستمال رویه زمین میندازندو لگد میکنند ولی امیدوارم در این روزهایه دلتنگی بتونی خودتو پیدا کنی و از همیشه موفق تر باشی لحظه های تلخ تنهایی
روزهایه بی عبور و دلتنگیهای جدایی
نه آنکه از فراق بنالم
درد من از دورنگی روزگار است
روزگاری که با صدق صفا آمد و با نا مردانگی رفت
تقدیم به تمام دو رنگی ها![]()
چند وقتیست حس غریبی دارم
گم شدن در جاده ای ناپیدا
تنها شدن در پهنای کویر
پژمرده شدن در میان باد
نمی دانم شاید حسی بالاتر از تمام حس های بشری
حسی بیشتر از مرگ ، زندگی ، کهنگی ، حسی کاملتر از
عشق ، کاملتر از رویاشیرین تر از شیرینی
چند وقتیست که بریده ام
از همه چیز ، از دنیا ، از این خاکیان
عشق فشان که در وادی تیرگی عشق را جستجو می کننددر حالی که نمی دانند خود
عشقندوجود آنها
عشق است روحشان که با معبود ازلی پیوندها داردبگذار تا تنها بمانم...
تنها آن زمان است که وجودم آرامشی از شوق وصال می گیرد
آن زمان است که پرواز تا منزلگهت دیده ام را سرشاراز اشکی زلال و پاک می کند
و آن هنگام که زهر مرگ را جرعه جرعه در کام وجودم بریزی و بار گناهان صعبم را صبو رانه از دوشم بر گیری
آن هنگام که اشک هایم با جرعه وصال تو تطهیر می شود
تنها آن هنگام است که آرامشی قلبی در وجود تنهای خود خواهم داشت![]()

چه سخته وقتی میشی دیوونه

تو می دانی بگو با من ... بگو از جان 
بگو از بودن و ماندن در این دلواپسی
سردرگمی
گم گشتگی در خود
چگونه؟
می توان فهمید
چگونه می توان احساس کرد
عطر گل یاس اقاقی را
در این فصل قشنگ
عشقدر این فصل قشنگ و بودن و ماندن
تو از
عشق گفتی و ماندیچگونه باورم آید.
تورا با آن همه پاکی
تورا با آن همه یکرنگی و صدق و وفا
تو می دانی چگونه؟
باورم آید
چگونه؟
تو می دانی
ولی ... من می گویم برایت باز هم
مثل همیشه
مثل ایام قدیم
اگر از
عشق می شد قصه نوشتمی شد از
عشق تو گفتمی شد از
عشق تو مردمی شد از دست همه راحت شد
می شد از
عشق تو گم شدمی شد از
عشق تو مجنون شد و مردتو می دونی نازنین
با تو بودن دل به دریا زدنه
با تو بودن به نهایت ... به صد رسیدنه
تو می دونی ...
با تو بودن ... به عرش خدا رسیدنه
با تو بودن به ما رسیدنه
فارغ از هر غم و غربت
تو می دونی
واسه اینه ... که می گم
می شه از
عشق تو گفتمی شه از
عشق تو مردتو کلام بی صدایی
تو که همراهی همیشه
تو که نازنین ترینی
واسه قلب خسته من ... تو همیشه
بهترینی
تو می دونی
که یک همراز قشنگی من با این قلب شکسته تو می دونی
تو بمونی من می مونم
مرا اندک دوست بدار ولی طولانی
با پول می توان جسم و حتی کمی احترام دیگران را خرید ولی 
را نمی توان
ميون اين همه
عاشق ما به دنيا اومديمميون اين همه
معشوق ما زدنيا مي رويماما ما
عاشق عشقيم مگه نه؟نميتونيم پشت ديوار بمونيم
ما يه عمره تشنه
عشق بوديم مگه نه؟نبايد آيه ي حسرت بخونيم
دست خستمو بگير
ما بايد اين ديوارو خراب کنيم
يه روزي هر روزي که باشه
دير و زود مي رسيم با هم به اون
عشق بزرگتناي تشنه مونو
مي زنيم به پاکي زلال رود![]()
![]()
شاید شاید روزی برسه من با تو باشم![]()
![]()

به خاطر آور که آن شب به برم
گفتي که بي تو زدنيا بگذرم
کنون جدايي نشسته بين ما
پيوند ياري شکسته بين ما
گريه مي کنم ، با خیال تو به نيمه شب ها
رفته ای و من بي تو مانده ام ، غمگین و تنها
بي تو خسته ام ، دل شکسته ام ، اسير دردم
از کنار من مي روي ولي ، بگو چه کردم
رفته اي و من آرزوي کس ، به سر ندارم
قصه ي وفا با دلم مگو ، باور ندارم
نميدانم چرا اينجا دلم تنگه
نميدانم چرا دنيا همه جنگه
نميدانم چرا عطر گل مريم در اينجا نيست
نميدانم چرا در هر نگاهي غم فروزان است
نشان از آشنايي نيست
بهار انگار در غربت نميرويد
بهار انگار در غربت نميرويد
به که گويم که من نوروز را گم کرده ام امسال
به که گويم که من نوروز را گم ميکنم هرسال
نشان از آشنايي نيست
محبت در نگاهي نيست
آغوش همه سرده دل اينجا پر غم و درده
نميدانم چرا؟![]()

یه سوال دارم
؟به نظر تو تحمل چی سخته تحمل چی آسونه؟
تا حالا بهش فکر کردی؟
انسان خیلی چیزارو میتونه تحمل کنه
مثلا دستت بسوزه یا پات بشکنه
یکی از فامیلاتو که خیلی دوستش داشتی بمیره
این چیزارو میشه تحمل کرد
ولی به نظر من یه چیز هست که تحملش خیلی سخته
اینکه یه نفرو دوست داشته باشی بهش دل بسته باشی عاشقش باشی و ازش جدا بشی
تحمل این خیلی سخته من که میگم اصلا نمیشه
ادم خیلی باید قوی باشه که بتونه تحمل کنه
انقدر تحملش سخت و سنگینه که کمر فیلو میشکنه
ادم یا عاشق نشه یا عاشق شد از عشقش جدا نشه
شاید تو نظر دیگه ای داشته باشی
منتظر نظرت هستم![]()
کمکم کن![]()
بگو چیکار کنم![]()
<<اشك معجزه چشم است>>
در كوچه هاي پر پيچ وخم واژه ها به دنبال واژه اي مقدس بودم كه بتوانم چند خطي از آن بنويسم كه به واژه اشك بر خوردم كه بيشتر در ميان مردم به عنوان يك عمل فيزيكي از آن يادمي شود .
گريستن نيز جز ء نعمتهايي است كه خداوند براي زدودن غبار دل به انسانهاارزاني داشت اما با نگاهي عميق مي توان پي برد اشك نيز هم ميتواند از سر خوشي برصفحه بوم چشمهايمان پدیدار شود وهم از سر ناخوشي وبروز فشارهاي روحي پديده ايد . انسانها به دو گروهند گروه اول كساني هستند كه به محض بروز هيجانات روحي ودردهاورنجها مي گريند واشكشان در آن واحد روي گونه هايشان جاري است كه اينگونه افراد زودتر از دامن فشارهاي روحي خلاص شده وآرام می شوند غبار دلشان زدوده مي شود گروهي ديگر گريه هايشان پنهاني است وحتي گاهي در خلوت خويش نمي گريند وگريه خويش را فرو مي خورند كه اينگونه افراد صدمات زيادي از نظر جسمي وروحي به خود وارد مي سازند ودر جايي رود خانه چشمهايشان طغيان كرده وعقده دل بيرون مي ريزند اگر انسان به ارزش اين موهبت پي ببرد به خوبي درخواهد يافت كه در لحظاتي كه بغض فرو نشسته در گلويشان با ريختن چند قطره اشكي سبك وخالي مي شو د اينچنين سر گردان در افكار خويش براي رهایی از بروز دردها ورنجها ي روزگار بدنبال معجزه اي تازه نخواهند بود اشك معجزه چشم است اما تا قلبي نرنجد تا روحي زخم نخورد آسمان چشمي نمي بارد اشك آنقدر در پيشگاه خداوند مقدس مي باشد كه او هنگام گريستن بندگانش دعاهايشان را مستجاب مي كند بغض فرو مانده در گلو را با گريستن آرام كنيم وسعي كنيم رفتاري از ما سر نزند تا قلبي رنجيده وبگريد كه ما در قبا ل اشكالهاي يكديدگر مسوولیم .![]()
<<کاشانه قلبم>>
وقتی قدم به کاشانه قلبم نهادی
ويرانه اين قلب شکسته را اميدی تازه بخشيدی
وقتی طنين صدايت کاشانه قلبم را پر کرد
روزگار خاکستری و شب های تاريک و خموش زندگی و لحظه های تلخ عمرم را از ياد بردم
وقتی چشمانت را که به وسعت دريا بود و به پاکی و زلالی آب بود به من دوختی و لبهای زيبايت برايم سخن گفت
زندگی ام رنگ تازه ای به خود گرفت و تازه توانستم اميد را به گونه ای شاعرانه معنا کنم
آری ای پرنده کوچک قلبم ، زندگی در کنار تو و در رويای تو بودن برای من زيباست












<<عشق واقعی>>
بهت نمي گم كه دوست دارم ، ولي قسم ميخورم كه دوست دارم
بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت ميدم ، چون همه چيزم تويي
نمي خوام كه خوابت رو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي
اگه يه روز چشمات پر اشك شد دونبال يه شونه هستي تا گريه كني ، صدام كن ، قول ميدم اشك هاتو پاك كنم و منم با تو گريه كنم
اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشتي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم
اگه دنبال خرابي مي گشتي تا نفرت رو در اون دفن كني ، صدام كن ، قلبم تنها خرابه وجود توست
اگه يه روز صدات كردم كه بهت نياز دارم ، نگو كجايي ، فقط يه لحظه چشماتو ببند و بهم فكر كن

تو غربتي که سرده تمام روز و شبهاش
غريبه از من و ما عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش که تن به شب نبازم
با غربت من بساز تا به خودم بسازم
عشق من عاشقم باش
تو خواب عاشقارو تعبير تازه کردي
کهنه حديث عشقو تقسير تازه کردي
گفتي که از تو گفتن يعني نفس کشيدن
از خود گذشتن من يعني به تو رسيدن
قلبمو عادت بده به عاشقانه مردن
از عشق زنده بودن از عشق جون سپردن
عشق من عاشقم باش
وقتي که هق هق عشق ضجه ي احتياجه
سر جنون سلامت که بهترين علاجه
عشق من عاشقم باش
اگر چه مهلتي نيست براي با تو بودن
لگر چه فرصتي نيست
عشق من عاشقم باش
نذار بيفتم از پا بمون با من که بي تو
نميرسم به فردا
عشق من عاشقم باش![]()

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
من باید چی کار کنم , تا تو به باور برسی
چه زود کردی منو فراموش چراغ دلمو کردی خاموش![]()

حرفات همش فریب بود تو عشقمون یه رقیب بود
چه قول و قرارایی داشتیم با هم تو دلامون چه عشقی کاشتیم
تو خلوتای دلم تو همزبون بودی ولی همش دروغ بود تو یار من نبودی
ناله میکردم اما گریه هامو ندیدی لبخند می زدم اما خنده هامو ندیدی
رویاهای دلم رو با دروغات سوزوندی رفتی با اون غریبه کنار من نموندی
شعری که من نوشتم با خون دل نوشتم خوندی و پاره کردی گفتی به من چه زشتم
گریه کردم اما با بودن تو جهنم خنده می کنم اما بی تو چه خرم
باور تلخ مرگ من
توی سیاهیهای شب
از اون همه خاطره ها
مرثیه ای مونده رو لب
دلت می خواد تو بدونی
اون که دوستش داشتی کجاست
اون بالا تو اسموناست
بهشت زیبای خداست
یک لحظه چشماتو ببند
ببین هنوز دوست دارم
شبا که خوابت نمیره
منم به یادت بیدارم
گریه نکن برای من
رسم زمونه همینه
من هنوزم پیشتم
نگاه تو نمی بینه
آیینه های دل تو
یکی یکی شکسته شد
پنجره های قلب تو
به روی ما بسته شد
فاصله ها عزیز من
پنجره ها را وا بکن
بازم مثل گذشته ها
به اسمون نگاه بکن
دلت می خواد تو بدونی
اون که دوستش داشتی کجاست
اون بالا تو اسموناست
بهشت زیبای خداست
فقط بخاطرت بیار
که زندگی یک فرصته
برای هر مسافری
که تشنه محبته![]()
![]()
زود زود
منتظرم باشین
به اسرار دوستام![]()
ما دیگه رفتیم ![]()
برام دعا کنین موفق باشم![]()
من دیگه رفتم میدونم بعضی ها خیلی خوشحال میشن![]()
ولی بی خیال عشق![]()
دیگه این وبلاگ آپلود نمیشه![]()
خدا نگهدار همه شما و عاشقا
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زيبا من چی بگم عاشقي باورت بشه ؟
تو كه خيلي بهتر از ما اين چيزا سرت مي شه
چشماي ناز تو كه وا ميشه ، آفتاب مي زنه
تازه وقتي تو بگي صورتشو آب مي زنه
من بگم دوست دارم با چه رقم يا عددي
تو كه بينهايتو قشنگ تر از من بلدي
مژه هات شعر بلند ناتمومه به خدا
عاشق كسي شدن جز تو حرومه به خدا
با غمت هزار تا خنجر تو دلم فرو مي ره
ماه اگه برق چشاتو ببينه از رو مي ره
زيبا چشم تو اگه با رؤياهام قهر كنه
آسمون دلش مي خواد شهر و پر از ابر كنه
چه قدر اسمتو نوشتم روي هر صخره و سنگ
چه قدر كشته منو اون دو تا چشماي قشنگ
گفتي فاصلس ميون من و رؤياهام با تو
باشه اما نمي دم هرگز به هيچكسي جاتو
زيبا وقتي كه خونت پيش مديترانه بود
دل من واسه سفر منتظر بهانه بود
زيبا اسمت كه مياد بدجوري ديوونه مي شم
ولي گفتي قصه شو كه نميشه بياي پيشم
زيبا تو فرشته اي ، اهل يه جايي تو بهشت
نمي شه هم عاشق تو بود و هم واست نوشت
از حسوديم نميشه بسپرمت دست خدا
جام چه قدر مشخصه ، تو نقشه ي ديوونه ها
زيبا آتيش مي زنه دل منو اخماي تو
نكنه اضافه شن با عشق من زخماي تو
زيبا ناز كن كه چشات ، ناز خريدني داره
اون چشات گلي ستاره هاي چيدني داره
مال هيچ كسي نشو چون اينجاها فرشته نيس
عشقا و عاشقيا تلخه مث گذشته نيس
گفتي فاصله س ميون فكرمو ، حقيقت
كاشكه داشتم يه ذره فقط يه كم لياقت
تشنه بودم واسه ي شنيدن يه دنيا حرف
تو يه كم گفتي و بعدش دوباره سكوت و برف
جاي برفا روي كاغذ مي شه نقطه چين گذاشت
حرف تو بشه بايد اين قلمو زمين گذاشت
عمريه موندم توي مصراع اول چشات
فقط اين فعلو بلد شدم كه مي ميرم برات
اگه بين همه تو دنياي ما جنگ بشه
عشق من محاله به چشم تو كمرنگ بشه
اگه باورت نشد بذار زمان نشون مي ده
جواب سوالاي سختو هميشه اون مي ده
تو دوسم نداشته باش ، بازم قشنگه عالمت
كسي كه مي دونه اما مي نويسه منم
زيبا كاري اگه كردم و تو رنجيدي ببخش
دنيا بايد بدونن فرشته اي ، پس بدرخش
![]()
تقدیم به تو![]()
![]()

زيادي خوبي كردم
رفتي نموندي با ما
آخر خط رسيده
دوسم نداري حالا
با رقيبم نشستي
گفتي همين كه هستي
رفتي و بي تفاوت
دل منو شكستي
يه روزي بر ميگردي
وقتي كه خيلي ديره
خيال ميكردي قلبم
بدون تو ميميره
خيال ميكردي هيچوقت
دست تو رونميشه
بازي ديگه تمومه
برو واسه هميشه
دلم گرفته از تو
از عاشقي حرف نزن
آخر قصه ما
نه تو ميموني نه من![]()


از همه گر رها شوم ، از تو جدا نميشوم
شروع فصل زمستان
![]()
زمستان

اونو يک عمره تو خوابم مي بينم
|
تقدیم به تنهاترین عشقم
|

|
من میدونم قصه ما تموم میشه تو این شبا من میدونم اشکای ما میچکه روی گونه ها من میدونم که نامه هات دیگه تکرار نمیشن پرسه زدن تو کوچه ها قصه ی دیدار نمیشن من و تو در حسرت دیدار هم سوختیم و ساختیم من و تو در وصف هم با خاطرات قافیه باختیم میدونستم که میری منو تنها میزاری قصه ی عشق و تو قلبم یه روزی جا میزاری میدونستم که همه حرفای تو توخالی بود قصه ی عشق من و تو یه قصه ی پوشالی بود حالا رفتی دلم و شکستی توی قلبم گل کینه رو کاشتی |